سکانس یک تنهایی .پلان؛ رفیق با وفا...

خدا، مادر رنج کشیده و در عین حال صبورم را رحمت کند
به ما فرزندانش اندرز وانذار زیاد می داد وگاهی دنباله نصیحت ویا هشدار می گفت یک روز به حرف من می رسید که مردم و آن روز بیایید سر قبرم فاتحه بخوانید!
به واقع بینی های او رسیدیم ولی دیگر مادر از میان ما رفته بود واندوهی پنهان در دل من از شش سال پیش مانده ومتاسفانه همانند زخمی که سرباز کند ،حدود شش یا هفت ماه پیش با بیماری پدرم، عفونت کرد وچه روزهای سختی را می گذرانم زخم دیگر که به این حالم رسانیده داغ سه برادر است که به جایی رسیدم که با دارو روزگار میگذرانم .دوستان وبرخی اقوام اوایل تماس تلفنی ویا در خانه می آمدند که بخاطر شدت اضطراب وافسردگی نمی توانستم ببینمشان و آنها بعد از مدتی ناامید شدند و رفتند و البته به ایشان حق میدهم .البته اینکه باور نکردن یا درک نکردن برایم مهم نیست.
تنهای تنهام!
ولی من بیشتر تنهایی را دوست دارم یک جوری عاشقشم چون نه منو ترک میکنه ونه اجازه می دهد من از پیشش بروم وبقول معروف دکم نمی کنه من رفیقی به این خوبی ندیدم
تنهایی رفیق من شده وباهم مانوس شدیم!
در حال حاضر همین مقدار کافی است چون حوصله نوشتن ندارم.
ادامه دارد...



سه سال است به حوزه فیلم آمدم و اکنون تلاشم بر مستندسازی کوتاه جهت فضای مجازی است خوشحال میشم کسانی که ایده های اجتماعی ویانمونه ایی از زندگی شخصیت های موثر درجامعه سراغ دارند باخبرم کنند. راستی از افرادی که همفکرم باشند وصِرف علاقه به این مقوله دارند ،پذیرایشان هستم .سپاس