خاطره ایی از مرحوم حاج آقا مجتبی موسوی (۱)

یکی از خاطره هایی که از حاج آقا دارم و نشان از روح خدایی ایشان دارد را خدمتتان بیان می کنم؛ 

 

یک شب جمع خانواده منزل مرحوم اخوی بودیم بعد که بیرون آمدیم صدای داد وفریاد یکی از اقوام ما با همسایه ی خانه اخوی بلند شد با حاج آقا رفتیم جلو که ببینیم موضوع چیه .
قصه این بود که بنده ی خدا که از اقوام بود ماشینش را جلوی در پارکینگ همسایه پارک کرده بود و او خیلی معطل شده بود تا صاحب ماشین بیاید و او بتواند ماشینش را به پارکینگ ببرد.
دعوا و بد وبیراه بهم می گفتند و نزدیک بود کار به کتک کاری برسد .
حاج آقا هر دو را به آرامش فراخواندن ولی هیچ کدام کوتاه نمی آمدند و هردو همدیگر را مقصر می دانستند در همین حین یک طرف دعوا گفت حاج آقا این به من فحش می دهد و طرف دیگر هم می گفت او به من فحش می دهد .
حاج آقا به یک طرف قضیه گفتند فرض بگیر این فحش را به من داده ومنظورش من بودم! به طرف دیگر دعوا هم همین را گفتند . دیدم هر دو طرف از خجالت سکوت کردند و بعد هر کدام از حاج آقا عذر خواهی کردند و قضیه به خیر و خوشی تمام شد ولی من چند ساله از این قضیه می گذرد هر وقت بیادش می افتم و پیش خود می گفتم فقط یک مرد خدایی چنان گذشت و ایثار دارد.
روح ایشان شاد باشد.

 

رنجنامه ۲

گاهی مردم فکر می کنند یک روحانی همانند مرحوم حاج آقا موسوی همیشه مورد اکرام واحترام است در صورتی که حاج آقا در منطقه ی خولنجان  با بی مهری ها و رفتار ناپسند مواجه می شدند . من دو بارش را بیاد دارم که در همین خولنجان برعلیه ایشان شبنامه پخش می کردند!

 

که یک نمونه ی آن مربوط به دهه ی شصت بود که بخاطر اینکه در ماه رمضان یک مسئله ی شرعی بیان کرده بودند وبه مذاق برخی خوش نیامد در نامه ایی ایشان را مورد توهین قرار دادند و نکته جالبش این بود که نویسنده ی متن بعد در جبهه کشته شد ! 

از جمله موارد دیگر مظلومیت حاج آقا این بود که سال ها ایشان نماز عید فطر را در خولنجان اقامه می کردند ولی در این چند سال آخر برخی از مخالفان ایشان هم زمان در مسجد نزدیک محل اقامه ی نماز عید فطر ،نماز جداگانه ایی اقامه می کردند!

 

ان شاالله در پست های بعدی در این باره باز هم خواهم گفت...

رنجنامه ۱

از زمانی که حاج آقا زمینگیر شدند تا الان که با دست لرزان مطالب را نگارش می کنم یکسال ونیم می گذرد و امروز بیش از دو هفته است که ایشان به دیدار پروردگار شتافتند.

 

 

 

این دو هفته حال روحی و روانی ام بسیار نامساعد است و متخصص اعصاب و روان خانم دکتر زارعی دوز دارویم را افزایش داده است .

روزی که حاج آقا از دنیا رفتند به توصیه مشاور به من خبر ندادند و شب هنگام متوجه شدم و ناراحتی من شدت گرفت.

در مراسم ترحیم و هفته که در خولنجان برگزار شد ما خانواده ی اصلی حاج آقا، با بی توجهی اکثر فامیل واهالی روبرو شدیم وحتی در مورد برگزاری مراسم ما هیچ کاره بودیم و آخر از همه با دیدن اعلامیه در جریان قرار می گرفتیم برای من سخت ترین موقع وقتی بود که در مراسم هفت دچار تنش عصبی شدم پسرعمویم به خواهر زاده ام گفت این را ببرش بیرون و تنها کاری که همه کردند تماشا بود و پسر عمه ام لطف الله و خواهر زاده ام منو بیرون بردند و بعد از آن کسی جویای حال نشد که نشد!

 

البته دلیل اصلی این رفتارهای ناپسند ،  سمپاشی است که از سوی برخی نزدیکان حاج آقا ، در خولنجان وحتی اصفهان شده و متاسفانه افراد بدون اینکه در جریان واقعیت امر قرار گیرند یکسویه قضاوت کردند که وعده ی ما باشد در روز قیامت ...

 

ان شاالله در مورد افراد سمپاشی کننده که مادر خدا بیامرزم از دستش خون گریه می کردند و اهالی خولنجان در برخورد با حاج آقا خاطرات تلخی دارم که هر موقع حالم مساعد باشد بیاری خداوند مهربان به نگارش در میاورم. ان شاالله

منتظر باشید...