طرحی برای سکانس چهار : رفتن....؟

کم کم در روزهای آینده نزدیک ،با اصفهان خداحافظی میکنم!

شش ،هفت ماه گدشته نشان داد که خیلی بودن ونبودن من فرقی نمی‌کند همانند برخی که زنده بودن و نبودنشان تفاوتی ندارد!

البته زندگی من تاپایان سال در این شهر راتحمل میکنم ولی بیشتد وقتم در روز در یک جایی همانند  روستا خواهد گذشت .

تلاش می کنم بیاد دوستان بامعرفت که من را برای خودم می خواهند باشم ومابقی را فراموش کنم همچنان که  در این روزهای ناخوشی فراموشم کردند! 

رفتار برخی و دوری اذیتم کردد ومحبت  برخی  تاحدودی مرهمی بود بر دلم!

 

بهر حال از دوستانی که همراهی کردند ونیاز به نام بردن ندارد صمیمانه سپاسگزارم...

 

سکانس  سه ، دادگاه- پلان دفاعیه

اتهام از سوی گروهی  مطرح شده که طبق اظهار نظر ایشان فردی از فامیل، خود را به تمارض زده وبخاطر فریب اذهان با مظلوم نمایی ،خواستار بی تفاوتی جمعی نسبت به وی شدند! 

فرد متهم در دفاع گفت شما خود اتهام زدید،قضاوتم کردید وحکم هم صادر کردید . در نزد خویش اتهام به حقی زدید و به تیز بینی خود که مچ یک فریبکار را گرفتید خرسندید و بنابراین من را با این حال ناخوش( مظلوم نمایی) به خود واگذارید(همانگونه که مدتهاست رهایم کردید) که دیگرحوصله هیچ کدام را ندارم...

صدای کارگردان بلند می شود؛ کات ! بریم پلان بعدی...

 

سکانس  دو ؛ تنهایی  . پلان ؛  زندگی با خاطرات تلخ...

خدایا نه روز دارم ونه شب!

شبها خواب وقایع گذشته را می بینم و روزها همانند پرده سینما در جلوی چشمانم است.

حدود هشت سالم بود که دیدم مادر بزرگم ،خاله ومادرم گریه می کردند آخه دو برادر هیجده وبیست ساله ام پر پر شده بودند وباز یادم میاد که خبر آوردند تعدادی از اهالی خولنجان در گردنه لاشتر ایستادند تا مبادا جنازه برادرانم در قبرستان خولنجان دفن شوند!

یادم میاد که سال هشتاد وهشت برادرم سید محمد حسین چند وقت در بیمارستان امیرالمومنین بستری شد و دکتر وثوق ملعون متوجه نشد که عفونت است و بعدش اعزام به چمران وبعد تهران ... وقایع یک روز ونیمی که در تهران بودیم خیلی جانکاه بود...

یادم میاد که حدود سه سال بعد مادرم سرطان گرفتند و یاداوری چهره آن دوران که شش ماه بطول انجامید سخت وجانسوز است.

هفت ماه پیش خبر بیماری پدرم را دادند و با دیدن حال و روز ایشان همانند کوه آتشفشان ،درهم ریختم...

خدایا چه سخت است روزگارم !

یاد مادرم میوفتم که همیشه داغ بر دل داشت گویا آن حالت به من ارث رسیده است!

بغضی سخت در گلویم است و حالا خوب معنای جان به لب رسیدن  را باتمام وجود درک می کنم.

خسته و دل شکسته ام و هیچ امیدی به فردایم ندارم.

 

 

در حال ساخت نماهنگ، کارسختی را تدوین می کنم...

در این روزها بر آن شدم  نماهنگ داغ بر دل  ،گرامیداشت یکی از برادران مرحومم ؛ سیدمحمد حسین را بسازم که  امیدوارم برای ۱۰ تیر مصادف با نهمین سالگشت عروجش آماده بشود.

ساخت این کار جدود پنج دقیقه ایی به سختی پیش می رود. تدوین همراه با گریه و شدت حالم می شود و دیگر نمی توانم ادامه بدهم  بنابراین هر روز هم نمی توانم  کار کنم .

تدوین سختی را انجام می دهم امیدوارم به پایان برسانمش