سکانس دو ؛ تنهایی . پلان ؛ زندگی با خاطرات تلخ...
شبها خواب وقایع گذشته را می بینم و روزها همانند پرده سینما در جلوی چشمانم است.
حدود هشت سالم بود که دیدم مادر بزرگم ،خاله ومادرم گریه می کردند آخه دو برادر هیجده وبیست ساله ام پر پر شده بودند وباز یادم میاد که خبر آوردند تعدادی از اهالی خولنجان در گردنه لاشتر ایستادند تا مبادا جنازه برادرانم در قبرستان خولنجان دفن شوند!
یادم میاد که سال هشتاد وهشت برادرم سید محمد حسین چند وقت در بیمارستان امیرالمومنین بستری شد و دکتر وثوق ملعون متوجه نشد که عفونت است و بعدش اعزام به چمران وبعد تهران ... وقایع یک روز ونیمی که در تهران بودیم خیلی جانکاه بود...
یادم میاد که حدود سه سال بعد مادرم سرطان گرفتند و یاداوری چهره آن دوران که شش ماه بطول انجامید سخت وجانسوز است.
هفت ماه پیش خبر بیماری پدرم را دادند و با دیدن حال و روز ایشان همانند کوه آتشفشان ،درهم ریختم...
خدایا چه سخت است روزگارم !
یاد مادرم میوفتم که همیشه داغ بر دل داشت گویا آن حالت به من ارث رسیده است!
بغضی سخت در گلویم است و حالا خوب معنای جان به لب رسیدن را باتمام وجود درک می کنم.
خسته و دل شکسته ام و هیچ امیدی به فردایم ندارم.
سه سال است به حوزه فیلم آمدم و اکنون تلاشم بر مستندسازی کوتاه جهت فضای مجازی است خوشحال میشم کسانی که ایده های اجتماعی ویانمونه ایی از زندگی شخصیت های موثر درجامعه سراغ دارند باخبرم کنند. راستی از افرادی که همفکرم باشند وصِرف علاقه به این مقوله دارند ،پذیرایشان هستم .سپاس