طرحی برای سکانس پنج فیلمنامه تنهایی...
مرد در تنهایی خود گوشه راهی نشسته بود وبه افق زل زده بود .خورشیدی که کم کم داشت پشت کوههای بلند پنهان می شد ،او را سخت در خود فرو برده بود که ناگهان با صدایی چشم از افق بر داشت وبه طرف صدا متوجه شد، بله صدای جوانی بود که باگوشی همراهش سخن می گفت:
من فدای تو بشم اصلا یک فدایی داری او نهم منم ...قربانت خدانگهدار
مرد جوان را که در حال عبور بود صدا زد،جوان بطرفش آمد و سلامی کرد وگفت فرمایشی بود ؟
مرد گفت ببین جوان من قصد نصیحت ندارم وبه حال من هم فرقی نمی کند اما کلمات جونم ،عزیزم و فدات بشم در جای خودش خیلی زیباست اما اگر درست وبجا استفاده نکنی هم زیبایی این کلمات از بین می رود وهم ایجاد توقع می کند.
جوان فکری کرد و سپس تشکر کرد وگفت حتما رعایت می کند...
مرد در تنهایی خود غوطه ور است وبه طبیعت نگاه می کند باز صدای همان جوان را که بلندتر از روز قبل بود را شنید اما رویش را از افق برنگرداند گویا جوان قصد داشت پیرمرد بشنود:
عزیزمی،درد وبلات بجوونم ...
ومرد همچنان افق را می نگریست ونگاهی به جوان لجباز نکرد.
سه سال است به حوزه فیلم آمدم و اکنون تلاشم بر مستندسازی کوتاه جهت فضای مجازی است خوشحال میشم کسانی که ایده های اجتماعی ویانمونه ایی از زندگی شخصیت های موثر درجامعه سراغ دارند باخبرم کنند. راستی از افرادی که همفکرم باشند وصِرف علاقه به این مقوله دارند ،پذیرایشان هستم .سپاس