وقتی پدر بزگوارم درمهر ۹۶ دربستر بیماری افتادند من هم دچار بیماری اعصاب و روان شدم و روزگار سختی را می گذرانم اوایل دوستان سراغ می گرفتند ولی من حالم به گونه ایی بود که تحمل هیچکس را نداشتم و بندگان خدا مایوس شدند و رفتند. البته من از هیچکس گله ندارم وبه همشون حق میدم ودرهمین جا براشون سلامتی وموفقیت آرزو می کنم.

بعد از پانزده ماه که بنوعی شکنجه روحی بوده وهست هنوز هم در گیر ودار جنگ درونیم و ازطرفی دوست و رفیق من بعدازخانواده عزیزم ،تنهایی است ،دوستی که بیشتر اوقات رهایم نمی کند .

گاهی به گذشته فکر میکنم که چقدر اطرافم شلوغ بود ،چقدر جلسه وکارگاه آموزشی داشتم ،چقدر پیامک داشتم،چقدر تماس داشتم و چقدر...!

ولی امروز دیگر از شلوغی هایی که من را احاطه کرده بود خبری نیست و خودمم وخودمم! به مانند مرده ایی که درون قبر تنها می شود!

دیگه الان حوصله ندارم که بنویسم باشد برای فرصتی دیگر..